سنگر آغوش تو
!به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو و دیوانگی های من
امشب قلم رام من نیست بگذار بی مقدمه بی مهابا دلتنگیم را فریاد زنم کمی کمتر از یک سال شاید به اندازه ی همین یک شب کنارم بودی لبخند می زدی و می نوشیدی مست خنده های کاغذی ام زیر یک جیب مخملی قلبی برای من می تپید شب را دوست دارم آیینه ی روزگار من ست ... سرد ، تاریک ... اما وسیع و بی انتها 5 آذر 90 17:44 این بادها راه به جایی نمی برد برای شعله کشیدن طوفان می خواهم ... از کجا بند می زنی چه می نویسی که بر نخورد به غرور اتو کشیده ی مردانه ات به غرور خط خورده ی دختری که تذهیبش کردی روی آخرین ورق پلک بزن ببین چگونه اسیر حاشیه ها شده است نه می نویسی اش و نه می گذاری از این صفحه های ناتمام بگذرد که شاید جای دیگر دستی دیگر کاغذ را سنگ صبور قلم کرد و او را نوشت.... طاقتش تمام شد و رفت من اما هنوز پشت این کاغذ های خط خطی مچاله مانده ام....!! . . چه فایده تو که نمی خوانی ...!!! از این همه دلتنگی چیزی نمانده به رسیدن... به تو.... فقط یک نفس اگر فرو رود و بیرون نیاید...!!! چقدر این فصل لعنتی را دوست دارم چون مرا یاد تو می اندازد یاد خنده های بی خیالت نگاه های بی تفاوت و دست های خالی از مهر می بوسم و می گذارم لب طاقچه تمام احساس آبی ام را از فردا مرا خاکستری ببین در چنگ باد گفتی فراموشت کنم درست همین لحظه همین امشب با این بی رحمی های تو چه کنم؟ و نمی زنی حرف هایی که فردا برای تو غده و برای من عقده می شوند! ۲ شهریور ۹۰ ۳:۴۰
| Design By : Pichak |


