تبليغاتX
سنگر آغوش تو




































سنگر آغوش تو

!به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو و دیوانگی های من

امشب قلم رام من نیست

بگذار بی مقدمه 

بی مهابا 

دلتنگیم را فریاد زنم

کمی کمتر از یک سال 

شاید به اندازه ی همین یک شب

کنارم بودی

لبخند می زدی و می نوشیدی

مست خنده های کاغذی ام

زیر یک جیب مخملی

قلبی برای من می تپید

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط نگار بامداد|

شب را دوست دارم

آیینه ی روزگار من ست ...

سرد ، تاریک ...

اما وسیع و بی انتها

                  5 آذر 90

                   17:44

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|

خاکستر می شوم هر روز

این بادها راه به جایی نمی برد

برای شعله کشیدن

طوفان می خواهم ...

                                 

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|

گیرم که نقطه گذاشتی و رسیدی به خط بعد

از کجا بند می زنی

چه می نویسی

که بر نخورد به غرور اتو کشیده ی مردانه ات

به غرور خط خورده ی دختری که تذهیبش کردی روی آخرین ورق

پلک بزن

ببین چگونه اسیر حاشیه ها شده است

نه می نویسی اش

و نه می گذاری از این صفحه های ناتمام بگذرد

که شاید جای دیگر

دستی دیگر

کاغذ را سنگ صبور قلم کرد و

                                     او را نوشت....

                                        

                                         

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|

آن قدر دیر کردی که صبر

طاقتش تمام شد و رفت

من اما هنوز

پشت این کاغذ های خط خطی مچاله

                                                 مانده ام....!!

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط نگار بامداد|

.

.

.

چه فایده

تو که نمی خوانی ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|

یکی از همین روزها دل می کنم

از این همه دلتنگی

چیزی نمانده

به رسیدن...

به تو....

فقط یک نفس

اگر فرو رود و بیرون نیاید...!!!

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|

دوباره پاییز می شود

چقدر این فصل لعنتی را دوست دارم

چون مرا یاد تو می اندازد

یاد خنده های بی خیالت

نگاه های بی تفاوت

و دست های خالی از مهر

می بوسم و می گذارم لب طاقچه

تمام احساس آبی ام را

از فردا مرا خاکستری ببین در چنگ باد


1 مهر

1:09

 

                  

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط نگار بامداد|

 

گفتی فراموشت کنم

درست همین لحظه

همین امشب

با این بی رحمی های تو چه کنم؟

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط نگار بامداد|

نگران حرفهایی که در دلت نگه می داری

و نمی زنی

حرف هایی که فردا برای تو غده

و برای من

عقده می شوند!

                        ۲ شهریور ۹۰

                        ۳:۴۰

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط نگار بامداد|


آخرين مطالب
» عیدی من ، تنهایی ست
»
» طوفان کن...
» نقطه سر خط...
»
» می نویسم...
» یکی از همین روزها.....
» دختری که در چین های پیراهنت گم شده بود!
» پایان
» نگرانم...
Design By : Pichak